ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

507

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

خواست تا او را زبان ايشان مفهوم گردانيد . ( 335 - آ ) آمديم با حديث شهرستان روئين : بعد از آن ملك حمير گفت ايها - الوزير اين ساعت مرا با جماعتى پيران اين ولايت با تو ببايد آمدن بطلب شهرستان رويين ، بعد از آن زاد يك ساله راست بكردند و روى در بيابان نهادند و چهل روز در بيابان مىگرديدند بعد از چهل روز بزمينى رسيدند كه ريگ آن بر مثال آب دريا موج ميزد مردمان همه بترسيدند پس ملك حمير و پيران ايشان را دلخوشى دادند و گفتند مترسيد كه اين از جملهء نشانهاء شهرستان روئين است و اين طلسم است ، پس برفتند بوادى رسيدند كه آن همه وادى ماران داشتند چنانك بانگ از لشكر برخاست ، پس ملك حمير گفت اين هم طلسم است مترسيد و برفتند بعد از آنك بوادى رسيدند جمله بگذشتند كه هيچ زيانى بديشان نرسيد زيرا كه طلسم بود تا برسيدند بپولى [ 1 ] از سنگ و قلعى ساخته و ده ميل بر كنار آن كرده از سنگ ، و بر سر هر ميلى طشتى نهاده و در هر طشتى قضيبى نهاده بر مثال مارى آهنين ، پس ملك حمير گفت اگر آبتان كمتر شده است تا ازين جايگاه برگيريم كه من از پدران ( 335 - ب ) شنيده‌ام كه هر [ گاه ] كه اين قضيب بر طشت زنند باران آيد ، پس لشكر گفتند كه ما عظيم محتاجيم به آب ، پس حيلت كردند و مردى را بر سر ميل فرستادند و چند بار آن قضيب بر آن طشت زد ، حالى ابر برآمد و باران باريدن گرفت چنانك خلقى هلاك گشتند به جهت آنك رسم چنان بود كه قضيب بيش از يك بار نزنند ، و او چند بار بزد ، بعد از آن آب برگرفتند و چند روز ميرفتند تا به بيابانى رسيدند دو لشكر را ديدند مصرف بركشيده و آواز بوق و طبل بر فلك مىشد ، پس لشكر جمله بترسيدند عظيم و آهنگ آن كردند كه باز گردند ، ملك حمير گفت مترسيد كه من علامتهاء ايشان شنيده‌ام از اين باكى نيست كه [ از ] آن روزگار باز كه سليمان عليه السلم در گذشت اين قوم با يك ديگر جنگ مىكنند ، قومى مسلمان‌اند ، و قومى ديوان كافر ، پس بگذشتيم و ايشان باز ايستادند تا ما درگذشتيم ، پس برسيديم بصحراى خوش با گياه و آب روان ، پس

--> [ ( 1 ) ] پول بواو مجهول - بمعنى : پل ، و در اصل پهلوى : پوهل است .